باید دیواره نگین را دور می زدیم تا به زیر یال شانه کوه می رسیدیم خودم از صورتم خبر نداشتم ولی مهدی پوست صورتم را می دید و خوب می دانست که چه چیزی در انتظار صورتم است . سرمای دیشب کار خودش را کرده بود ، بینی و گونه هایم را سرما زده بود و مهدی می خواست کم کم این موضوع را به من بفهماند ومن هم متوجه شدم ولی بیشتر از اینکه به صورتم فکر کنم یا به دوربین فیلمبرداری وکرامپونم ، از این خوشحال بودم که زنده مانده بودیم .

 

 

با یک برف کوبی نفس گیر و طولانی و لذت بردن از مشاهده دیوار نگین به پای شانه کوه رسیدیم . خوب می دانستیم این آخرین شیب است که در این برنامه بالا می رویم با تمام توان حرکت می کردیم چون فقط قصد این را داشتیم که امشب به سرچال برسیم و یک استراحت حسابی داشته باشیم .

 

 

پیش لوازم هایمان که روی یال شانه کوه گذاشته بودیم رسیدیم آن وسایل را هم تقسیم کردیم و به سمت علم چال فرود آمدیم . هوا روبه خرابی می رفت و وقتی به میان سه چال رسیدیم باز مه همه جا را فراگرفت کتف هایم از شدت درد واقعاً امانم را بریده بود ولی مجبور بودم تحمل کنم تا به پناهگاه برسیم . به نقطه ای رسیدیم که موبایل آنتن می داد مهدی خواست خبر صعودمان را اعلام کند گفتم دست نگهدار وقتی به پناهگاه رسیدیم آن وقت سر فرصت خبر را اعلام        می کنیم مهدی هم قبول کرد ولی گوشی اش را روشن کرده بود ! دیدم که آقای شعبانی تماس گرفت ، از شنیدن خبر خیلی خیلی خوشحال شد ولی متأسفانه دیگر قدم از قدم نتوانستیم برداریم . من هم مجبور شدم و گوشی ام را روشن کردم . تماس پشت تماس و پیامک ها هم پشت سر هم می آمدند . تقریباً سه روز بود که همه از ما بی خبر بودند و این که خدارو شکر صحیح و سالم برمی گشتیم و خوشبختانه موفق به صعود هم شده بودیم همه را خوشحال کرده بود یک دستمان گوشی بود و یک دستمان باتون تا بالاخره ساعت حدود 22 به پناهگاه رسیدیم . بلافاصله با چراغ بنزینی شروع کردم به برف آب کردن مهدی هم برنج وگوشتی را که از شب صعود مانده بود گرم کرد تا بخوریم . قاشق من برفی بود و برنج هم آنقدر گرم نبود که برف آن را آب کند اولین قاشق را که خوردم توی ذوقم خورد و دیگر نخوردم مهدی هم از خدا خواسته از شدت گرسنگی همه را نوش جان کرد و ساعت 23 خوابید . منتظر شدم آب برف جوش آمد وچای دم کردم ولی هر کاری کردم مهدی بیدار نشد که نشد چای را خوردم و یک قابلمه دیگر آب جوش درست کردم و یک سوپ نودالیت داخل آن زدم و با آبلیمو آن را صرف کردم شامی که هنوز هم که هنوز است مزه اش لای دندانم مانده است ، بارها و بارها به یاد آن شب در برنامه های بعدی سوپ نودالیت خورده ام ولی مثل آن نشد که نشد . بعد ازاین که دلی از عزا در آوردم ساعت َ1:30 خوابیدم .

 

چهارشنبه 89/11/27

 

تا ساعت 10:30 خواب بودیم . بعد از صرف صبحانه ای مفصل شروع کردیم به جمع کردن لوازم . دیشب بارش بسیار شدید بود وهمچنان هم ادامه داشت . دل را به دریا زدیم و ساعت 14 از پناهگاه به سمت پایین حرکت کردیم .

 

 

 بهمن بسیاربسیار عجیبی زیر پناهگاه سرچال آمده بود که چهره منطقه را به کلی تغییر داده بود . ساعت َ17:30 به سنگ کشتی رسیدیم کمی آب خوردیم وادامه دادیم . ساعت 19 به قرار گاه بالا رسیدیم.

 

 

 آقا مصطفی دوست عزیزمان زحمت کشیده بود با همان ماشینی که بالا رفته بودیم دنبالمان آمده بود .

 

 

 مستقیم به منزل آقا مصطفی رفتیم و مادر ایشان بسیار بسیار زحمت کشیدند و حسابی از ما پذیرائی کردند و مدام از این که در این  چند روز چقدر نگران ما بودند سخن می گفتند . فکر کنم با مهدی فقط نفری 4-5 لیوان چای دارچین خوردیم و از خوردن آن چایی ها ، سیب تازه و پرتقال تازه سیر نمیشدیم انگار که دوباره متولد شده بودیم . بعد از شام بود که دوست بسیار عزیزم آقای سعید حیدری به همراه آقای کاظم طاهری از  پیشکسوتان کوهنوردی با ماشین آقاسعید زحمت کشیده به کلاردشت آمده بودند که ما را تا همدان همراهی کنند . آدرس منزل آقا مصطفی را به ایشان دادیم و ایشان هم تشریف آوردند . از اینکه امشب را کنار بخاری نفتی و زیر پتو خوابیدیم بسیار لذت بردم.

 

پنج شنبه  89/11/28

 

صبح زود بود که حمید نوری هم از همدان برای همراهی ما به کلاردشت آمد و به جمع ما پیوست . بعد از صرف صبحانه با خانواده آقا مصطفی خداحافظی کردیم و همگی به قرار گاه رودبارک رفتیم رئیس هیئت کوهنوردی کلاردشت و مسئولین قرارگاه با برخوردی خوب و روئی گشاده از ما استقبال کردند و با دیدن عکس های برنامه داخل دوربین تبریکات بسیار صمیمانه به ما ارزانی داشتند ولی ای کاش این برخورد گرم را قبل از صعودمان یعنی روز اول برنامه که به قرار گاه رفته بودیم با ما داشتند ! به هرحال در دفتر ثبت گزارش گزارشی بسیار مختصر و به صورت روز شمار نوشتیم و به همراه دوستان به سمت همدان به راه افتادیم .

 

 

ساعت 19:30 بود که به امام زاده عبدالله همدان رسیدیم و با استقبال بسیار بسیار گرم خانواده هایمان، هم گروهیان، همنوردان و کوهنوردان همدان و حضور ارزشمند جناب آقای حمید رضا اولنج رئیس هیئت کوهنوردی وقت رو به رو شدیم که خستگی این صعود را از تنمان بیرون کرد .

 

 

(در پایان جای دارد از تمامی عزیزانی که ما را در این صعود یاری کردند کمال تشکر را داشته باشم )