یکشنبه 89/11/24

 

امروز را به عنوان روز قبل از صعود قرار بود که کاملاً استراحت کنیم . ساعت 30/10 بیدار شدیم هوا نسبتاً گرم شده بود کم کم بلند شدیم کمی تنقلات خوردیم و صبحانه ، نهار و شام را یکی کردیم . برنج دم کردم وبا کنسرو ماهی آن را مخلوط کردم و حدود ساعت 16 آن را صرف کردیم . باز هم هوا رو به سردی رفت ، کمی لوازمهایمان را جابه جا کردیم و باز هم به داخل کیسه خواب رفتیم و اگر خدا بخواهد ساعت 2 صبح باید بیدار شده که ساعت 5 برای صعود گرده راهی شویم .

شرایط هوایی 24/11– بدون بارندگی، با وزش باد

 

 

دوشنبه 89/11/25

 

ساعت 2 صبح روز دو شنبه بود که بیدار شدیم یعنی روز صعود . هوا نسبتاً آرام بود ولی سوز و سرمای شدیدی داشت به دلیل فضای کم چادر، به سختی لوازمهایمان را جمع و جور کردیم از برنج و گوشتی که دیروز درست کرده بودم برای صبحانه خوردیم ، ولی باز هم مقداری از آن باقی ماند . مهدی یک کوله پشتی کوچک برای روز صعود به گرده با خودش آورده بود . لوازم اضافی را داخل کوله پشتی اصلی مهدی ریختیم تا بگذاریم روی یال شانه کوه بماند . حدود ساعت 5 بود که تصمیم به حرکت داشتیم ، ولی هوا روشن نشده بود و به دلیلی خاص تا روشن شدن هوا منتظر ماندیم سپس از چادر بیرون رفتیم . با بیرون رفتنمان از چادر سرما دو چندان شد . لوازم اضافی که داخل کوله پشتی مهدی بود کنار سنگی مهار کردیم و شروع کردیم به جمع کردن چادر ، بندها و چهار گوشه چادر با باتومها و کلنگ هایمان مهار شده بود وقتی یکی از کلنگها که یک گوشه چادر را مهار کرده بود بیرون کشیدیم بالافاصله باد به زیر چادر زد و یکی از تیرک های چادر شکست به هر ترتیب چادر و پوش چادر را داخل کوله ام گذاشتم و به دلیل اینکه کوله پشتی ام دیگر جا نداشت تیرک های چادر را بیرون کوله گذاشتم و همچنین یک جفت کرامپون سالیوا طرف دیگر کوله پشتی ام گذاشتم . در این برنامه فقط این یک جفت کرامپون همراهمان بود که اگر مجبور شدیم نفر  سر طناب از آن استفاده کند .

لوازم فنی که ما به همراه داشتیم یک حلقه طناب بئال مدل آیس لاین ‍، دو عدد یومار،‍‍‍‍ تعدادی میخ یک عدد «کوادکم» تعدادی ترایکم و 10 عدد فرند، که فرندها و دو جفت کفش سه پوش میلت که در این برنامه من و مهدی از آن استفاده می کردیم  را از هیئت کوه نوردی گرفته بودیم . لازم به ذکر است که رئیس هیئت کوهنوردی وقت جناب آقای حاج حمید رضا اولنج پیشکسوت و یکی از بزرگ کوهنوردان استان همدان بودند و خودشان مشکلات کوهنوردی وکوهنوردان را به خوبی لمس می کردند به همین دلیل در دوران درخشان ولی کوتاهشان در زمان سرپرستی هیئت کوهنوردی استان همدان مساعدت های لازم را با تمامی کوهنوردان داشتند که نه تنها از نظر مالی و وسایل فنی ، بلکه از نظر فکری هم به کوهنوردان خصوصاً به مهدی و بنده کمک های شایان ذکری نمودند .

 به هر حال با نام و یاد خداوند ساعت 7 بود که به سمت مسیر گرده آلمانها به راه افتادیم . وقتی روی یال حرکت        می کردیم از شدت سرما ، تنفس و اکسیژن گیری بسیار سخت بود ، به طوری که حتی یک نفس عمیق هم نمی توانستم بکشم. فقط ماسکم را جلوی دهانم می کشیدم تا کمی از سرمایی که به داخل ریه ام می رود بکاهد . تا ابتدای سنگ 2 رکابی از طناب استفاده نکردیم و وقتی به ابتدای دو رکابی رسیدیم مهدی طناب را بست و من حمایتش کردم .

 

 

حدود30  متر پایین تر از 2 رکابی قرار شد بی سیم ها را چک کنیم . هرچه قدر تلاش کردیم نشد که نشد تمام این چند شب زحمتمان برای گرم نگه داشتن بی سیم بیهوده بود مهدی گفت : نفری که بی سیم ها را داده بود گفته بود : فقط تا جایی که موبایل آنتن می دهد اینها کار می کنند !؟ در مسیر گرده هم که آنتنی وجود نداشت وبی سیم ها بی مصرف بودند .

بعد از اینکه مهدی از دو رکابی عبور کرد در بالای آن کارگاه زد و من صعود کردم کوله پشتی ام به خاطر حجم و وزن زیادش برای چنین مسیری آزار دهنده بود ولی باید با آن کنار می آمدم . قبل از تک رُ لی که روی سنگ بود یک سنگ کوچک داخل شکاف بود و مهدی یک بلوک دور آن سنگ کوچک به عنوان میانی حلقه کرده بود و بالاتر از رُل از تسمه هایی که قبلاً گذاشته بودند استفاده کرده بود . کنار مهدی رسیدم کنار یک سنگ در شیب کارگاه را بر پا کرده بود ولی2 نفر جا نمی شد از کنارش عبور کردم و بالاتر در جایی نسبتاً بهتر کارگاه را بر پا کردم و مهدی هم آمد . عمده ی ابزارهایی که به کار می آمد در درجه اول فرند و کوادکم بود بعد ترایکم ها و از همه کمتر میخ ها و اکثراً ابزارهای درشت مصرف  می شدند چون داخل شکاف های کوچک را کولاک پر کرده بود و همه یخ زده بودند و تنها شکافهای بزرگتر برای ابزار گزاری به کار می آمدند . به ابتدای تراورس 3 رکابی رسیدیم ، تراورزی وحشتناک بر روی تاقچه ای باریک که برف و یخ روی آن را پوشانده بود و اولین اشتباه آخرین اشتباه بود . یک طناب پلاستیکی زرد در مسیر بود ولی آن طرف طناب مشخص نبود و به هیچ عنوان نمی توانستیم به آن اطمینان کنیم و مجبور بودیم فقط به خودمان متکی باشیم از تراورز عبور کردیم به ابتدای سنگی شیب دار حدود 75 درجه رسیدیم که از انتهای آن به سه رکابی منتهی می شد و بالای آن را یک نقاب بزرگ پوشانیده بود . مهدی را حمایت کردم از شیب بالا رفت وبه سه رکابی رسید که با طناب پلاستیکی و پله های چوبی برایش پله رکاب درست کرده بودند . از آن پله هم بالا رفت و من دیگر هیچ دیدی نسبت به آن نداشتم ، خوشبختانه در تمرین هایمان قبل از صعود با مهدی کار کرده بودیم که با تکانهای طناب چگونه باهم ارتباط برقرار کنیم به همین دلیل با علامت هایی که با طناب به هم می دادیم می فهمیدیم که نفرمان چه می گوید . طناب تمام شد و با علامت به مهدی گفتم و آن هم بعداز بر پا کردن کارگاه علامت صعود را به من داد .

قبل از حرکت با دوربین دیجیتالم کمی فیلمبرداری کرده سپس صعود کردم بعد از شیب و قبل از سوار شدن بر روی رکابها هم کمی دیگر فیلمبرداری کردم و بعد از عبور از پله رکاب و تراورسی خطرناک که خوشبختانه مهدی سرتاسر آن را فرند کار گذاشته بود کنار مهدی رسیدم . خواستیم از نوشابه هایی که همراهمان بود بخوریم ولی متأسفانه نوشابه ها با اینکه با بدنمان در تماس بودند یخ زده بودند و قابل استفاده نبودند .

 

مسیر را ادامه دادیم تا به یک نقاب برفی بزرگ  رسیدیم . زیر آن حدود 250 تا 300 متر به صورت عمودی خالی بود و به علم چال منتهی می شد مجبور بودیم از آن عبور کنیم یک کارگاه طبیعی برپا کردیم و مهدی رفت که از آن نقاب برفی عبور کند ؛ 2-3 بار تلاش کرد ولی به ریسکش نمی ارزید به مهدی گفتم مسیر را عوض کنیم و تصمیم گرفتیم به کمی عقب تر برگردیم و آن نقاب را دور بزنیم ، مجبور شدیم ارتفاع کم کنیم که کمی باعث اتلاف وقتمان شد و مجبور شدیم با سنگها دست و پنجه نرم کنیم تا به مسیر اصلی باز گردیم . به صعودمان ادامه دادیم مهدی در حال صعود بود تا طناب تمام شد و من شروع به صعود کردم از کنار مهدی گذشتم کمی بالاتر به یک دیواره برفی رسیدم که حدود 5-4 متر ارتفاع داشت با شیب حدود 85 درجه . کلنگ بر آن کارساز نبود و مجبور بودم با مشت به داخل آن بزنم و صعود کنم کمی که بالاتر رفتم برف ریزش کرد و به نقطه اول برگشتم کوله پشتی ام را بر روی برف گذاشتم و جای آن را محکم کردم و با یک بلوک به طناب اصلی وصل کردم دوربین فیلمبرداری را هم از گردنم در آوردم و به کوله پشتی ام بستم . به صعود ادامه دادم ، در محلی مناسب کمی بالاتر از نقاب دیواره برفی یک کارگاه طبیعی زدم و مهدی شروع به صعود کرد بعد از صعود دیواره برفی به اول نقاب رسید و شروع کرد کوله پشتی من را بالا کشیدن . چند متری کوله را بالا کشیده بود که مکثی کرد و پرسید وحید دوربین را بسته بودی یا فقط گذاشته بودی روی کوله گفتم بسته بودم جواب داد که دوربین ماند پایین قرار شد برگردد و دوربین را بیاورد . روی طناب فیکسش کردم وقتی مهدی روی طناب بار آورد ، طناب نقاب بالای دیواره برفی را شکافت ، مهدی حدود یک متری پاندول شد، پاهایش به کوله پشتی برخورد کرد و کوله پشتی هم به دوربین فیلمبرداری خورد و دوربین به پایین پرتاپ شد مهدی شکه شده بود ،  با تمام وجود فریاد زد "دوربین رفت... "

اصلأ نمی دانستم چه بگویم یا چه کار کنم فقط به لحظه ای فکر می کردم که تسمه دوربین را داخل تسمه کوله پشتی انداختم نمی دانم چطور این اتفاق افتاد . درسته که دوربین متعلق به من بود ، ولی طفلک مهدی برای فیلمبرداری از برنامه خیلی زحمت کشیده بود به هر حال ما ماندیم و دوعدد دوربین دیجیتال که کمتر با آنها فیلمبرداری کرده بودیم . مهدی دوباره صعود کرد و به بالا آمد با عصبانیت کوله پشتی من را بالا کشید بالای کوله به برف گیر کرد و کوله پشتی    برگشت که بعداً متوجه شدیم آنجا کرامپونم هم از کنار کوله پشتی در رفته و آن هم به کنار دوربین فیلمبرداری رفته بود. آن روز تصمیم گرفتیم که در تابستان برگردیم و دوربین و همچنین کرامپون راپیدا کنیم ولی تاکنون این کاوش صورت نگرفت است !

به صعود ادامه دادیم تا به ابتدای شیبی رسیدیم که به تنوره یخی منتهی می شد ، جایی که کارگاه را برپا کرده بودیم چندان مناسب نبود و در شیب خیلی اذیت شدم تا مهدی را حمایت کردم به هر حال از تنوره یخی عبور کرد . بالای تنوره یخی قبل از تک رکابی سمت چپ یک تک رُل بود که حلقه فرود به آن وصل بود و مهدی از آن به عنوان کارگاه استفاده کرد و من شروع به صعود کردم .

 

 

 بعد از عبور از تنوره یخی کنار مهدی رفتم هوا سردتر از قبل شده بود و سوز بسیار شدیدی داشت خود حمایتم را به کارگاه زدم ومهدی شروع به صعود کرد .

 

 

به خاطر وجود یخ شکافی وجود نداشت که مهدی میانی کار بگذارد و متأسفانه ما پیچ یخ هم نداشتیم . بعد از عبور از یخهای زیر سنگ تک رکابی ، مهدی یک فرند گذاشت که تنها میانی بین من و مهدی همان فرند بود و مهدی با فرند حدود 20 متر فاصله داشت که اگر پاندول می شد حدود 40 متر پاندولی می داد . بالاخره بعد از کلی صرف وقت و انرژی خدا رو شکر مهدی به سلامت از آن عبور کرد و7تا 8 متری بالاتر از داخل یک تنوره کارگاه را برپا کرد . دیگر از شدت سرما به خود می لرزیدم خصوصاً وقتی که در کارگاه بودم و تحرک نداشتم حدود 200 متر بالاتر اثری از نور خورشید مشخص بود که کم کم محو شد و باز هم سرما بیشتر و بیشتر میشد . اقدام به صعود کردم و به داخل شکاف رسیدم . هوا تاریک شده بود و من با سنگها در گیر شدم ، حدود 2-3 متر مانده به اتمام مسیر یک سنگ بزرگ از زیر پای من در رفت و پاندول شدم . بار دیگر اقدام کردم و اینبار کمی بالاتر دوباره پاندول شدم نمی دانم لحظه هایی که پاندول می شدم و روی طناب می آمدم چه حالی به مهدی دست می داد ولی نسبتاً خودم را باخته بودم و با خودم گفتم اگر بار سوم پاندول شوم دیگر نمی توانم صعود کنم ولی خدا رو شکر به بار سوم نکشید و مسیر را صعود کردم ، در بالای آن به یک تاقچه رسیدم تا به اینجای کار فقط سرما بود و سرما و فقط باد آرامی می وزید ولی کم کم بر شدت باد هم افزوده می شد که داشت به کولاکی شدید تبدیل میگشت . تاقچه ای که به کنار مهدی منتهی می شد را ادامه دادم ، به مهدی که رسیدم کمی به هم روحیه دادیم .

من کت پرم را پوشیدم مهدی شروع به صعود کرد وقتی از تنوره بیرون رفت و سنگ را دور زد گفت که سنگ سماور را دیدم ! از ابتدای مسیر گرده خدا خدا می کردیم که به سنگ سماور برسیم و بعد از آن دیگر چیزی نمی ماند تا پایان مسیر... ولی: (زهی خیال باطل! )

 مهدی ادامه داد ولی کولاک بسیار آزار دهنده شده بود و دیگر اختیار عضلاتم با خودم نبود و کارم از لرزیدن گذشته بود . بدنم چند سانت این طرف و آن طرف می شد و به هیچ وجه صدایمان به هم نمی رسید  طناب تمام شد و مهدی کارگاه را بر پا کرد . یک کارگاه طبیعی دور یک برآمدگی سنگ بود . تا مهدی کارگاه را برپا کند داشتم به خواب فرو می رفتم که مهدی با طناب علامت صعود داد . با جمع کردن کارگاه پایین و لوازم شروع به صعود کردم مسیر سنگین نبود ولی کولاک امانم را برده بود و بر شدت سوز و سرما می افزود ، با مکافات به مهدی رسیدم ، خود حمایتم را به کارگاه زدم و مهدی ادامه داد حدود 30 تا 40 دقیقه صعود کرد کولاک باعث شده بود مسیر اصلی را پیدا نکنیم به همین دلیل به پایین برگشت با فاصله ای حدود 70 تا 80 سانتیمتر از هم ایستاده بودیم اما کولاک اجازه نمی داد صدایمان به هم برسد و باید داد می کشیدیم مهدی گفت تو امتحان کن ، حمایتم کرد و من ادامه دادم نیم ساعتی تلاش کردم اما بیهوده بود من هم اشتباه رفته بودم پیش کارگاه برگشتم ، دوباره مهدی با تغییر زاویه صعود ، امتحان کرد اینبار بیشتر وقت گذاشت ولی باز هم نشد لحظاتی که مهدی صعود میکرد من از شدت سرما داد می کشیدم و برای اینکه خوابم نبرد خودم را به سنگ    می کوبیدم ، لحظات بسیار سخت و غیر قابل وصفی بود ! مهدی برگشت و دوباره من تلاش کردم کولاک بیشتر و بیشتر می شد گویی که با بیل شن و ماسه به صورتمان می کوبیدند . حدود 15 دقیقه طول کشید تا 5-4 متر از کارگاه دور شدم تمام تلاشمان این بود که به روی یال برسیم و برای خواب به جان پناه خرسان برویم ولی انگار قسمت نبود ، پیش مهدی برگشتم و پیشنهاد دادم که از صعود صرف نظر کنیم ، مهدی هم کاملاً موافق بود .

بر روی همان کارگاه 50 متر فرود آمدیم ولی 50 متر به مکانی که مد نظرمان بود کفاف نداد و یک انفرادی 15 متری به آن اضافه کردیم واقعا‍ً فرود رفتنم دست خودم نبود یعنی هوشیاری کامل نداشتم و به زیر پایم دقت نمی کردم به یک سکوی کوچک کنارسنگ سماور رسیدیم و شروع کردیم جای چادر را درست کردیم از مهدی چسب پارچه ای «لوکوپلاس» خواستم مهدی هم از داخل کمک های اولیه چسب را به من داد سعی کردم تیرک شکسسته چادر را ترمیم کنم ولی در آن سرما وکولاک امکان نداشت چادر را با همان تیرک شکسته علم کردیم و بیشتر بار بر روی تیرک دوم افتاد و آن هم شکست به همین دلیل دیگر امکان استفاده از پوش دوم چادر وجود نداشت و فقط دو سوم  چادر بر روی سکو قرار گرفت و  آن معلق بود . داخل چادر رفتیم ، درسته که تیرکش شکسته بود اما از کولاک جلوگیری می کرد ، من تشکم را تخت کردم و دراز کشیدم، مهدی هم به داخل آمد و هرچقدر تلاش کرد که زیپ در چادر بسته شود نشد بلند شدم و دو نفری زیپ چادر را کشیدیم که باز هم نشد زیپ کاملا‍ً یخ زده بود و تکان نمی خورد لوازمی که نیاز داشتیم از داخل کوله پشتی من برداشتیم وکوله پشتی را به جای در به چادر تکیه دادیم نگاهی به ساعت کردم ساعت َ1:20  نصف شب بود فقط این را فهمیدم که مهدی کمک کرد پوش چادر را دور پاها و بدنم کشیدم و خوابیدم . از کیسه خوابم استفاده نکردم چون کولاک به داخل چادر می آمد کیسه خوابم را خیس می کرد و اگر کیسه خوابم خیس می شد برای شبهای بعدی قابل استفاده نبود . شب بسیار سخت و تلخی بود که اصلاً دلم نمی خواهد به هیچ قیمتی دیگر چنین شبی داشته باشم . تا صبح هربار که بیدار می شدم می دیدم از سرما به خودم می لرزم مهدی هم که تا صبح نشسته بود چراغ گاز را روشن کرده و جلویش گذاشته بود و در حالت نشسته چرت می زد . چند بار از بوی سوخته بیدار شدم و بیدارش کردم چون وقتی چرت می زد ، روی چراغ می افتاد وکاپشنش می سوخت ! به هر حال شب را به صبح رساندیم شبی که احتمالش را   نمی دادم صبحش را ببینم !

 

سه شنبه 89/11/26

 

ساعت 7 بود که بیدار شدیم . از اینکه دوباره نور خورشید را می دیدم خیلی خوشحال بودم !

 

 

مهدی یخ داخل تنها قمقمه فلزی که داشتیم و من یک لیتر آب با آن به بالا برده بودم را با حرارت چراغ گاز آب کرد و داخلش چایی دم کردیم ، با خوردن چایی داغ و گرمایی که کم کم از نور خورشید دریافت می کردیم لرز از بدنمان خارج شد ، مقداری حلوا داشتیم آن را هم کمی گرم کردیم و خوردیم . لوازم و چادرمان که هرچند دو تا تیرکش هم شکسته بود و در آن هم بسته نشد ولی دیشب جانمان را نجات داد جمع کردیم . وقتی خواستیم حرکت کنیم دو تا نوشابه من و3 عدد نوشابه مهدی که دیگر کاملاً یخ زده بودند را کنار سنگ سماور گذاشتیم و ساعت َ8:30 به راه افتادیم .

 

 

مهدی کوله پشتی من را از سنگ سماور تا پایان مسیر گرده حمل کرد و من کوله مهدی را بالا بردم . روی طنابی که دیشب فرود آمده بودیم یومار زدیم وبه کارگاهی که دیشب برپا کرده بودیم رسیدیم . کمی فیلم برداری کردیم و ادامه دادیم . مهدی را حمایت کردم هنوز طناب تمام نشده بود که گفت مسیر تمام شد یعنی دیشب یک طول هم کمتر با اتمام مسیر فاصله داشتیم !!!

به هر حال شاید حکمتی در آن هوای خراب بود که ما موفّق نشدیم یکروزه این صعود را تمام کنیم . با جمع کردن کارگاه شروع به صعود کردم وساعت َ10:20 بود که صعود مسیر گرده آلمانها به پایان رسید . مهدی در کمال آرامش وخونسردی شروع کرد طنابمان را جمع کرد من هم کمی فیلمبرداری کردم و عکس گرفتم هوا عالی بود به طوریکه قله دماوند از دور چشم نوازی می کرد حتی اطراف دماوند هم لکه ای ابر وجود نداشت .

 

 

 

 مهدی که طناب را جمع کرد کوله پشتی خودم را برداشتم و به سمت جان پناه خرسان به راه افتادیم . آنجا کمی استراحت کردیم چند عکس دیگر گرفتیم وکمی تنقلات خوردیم .

 

 

تمام وسیله فنی ها را جمع کردیم و به سمت دره خرسان به راه افتادیم زانوهای مهدی خیلی درد می کرد و حسابی او را شاکی کرده بود ، حدالمقدور کوله اش را از قبل سبک تر کردیم ولی با این حال انگار مهدی تمام انرژی اش را برای صعود صرف کرده بود و برای فرود کمی دچار مشکل شده بود خصوصاً دیشب که حال من خوب نبود مهدی خیلی زحمت کشید و این موضوع هم حسابی از مهدی انرژی گرفته بود .

وارد دره خرسان که شدیم با یک شیب تند و یخ زده مواجه شدیم که تا کف دره چندین بار به زمین خوردیم یا صدای من بلند می شد که :(مهدی منو بگیر) یا مهدی صدایش بلند می شد . از شوق صعود هربار که زمین می خوردیم از مرتبه قبل بیشتر لذت می داد و حسابی می خندیدیم . حتی وقتی که کلنگ از دست مهدی در رفت و بالای لبش را پاره کرد به جای نگران شدن می خندیدیم به کف دره رسیدیم .