گزارش برنامه علم کوه 89-11-17
سه شنبه ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
0 نظر
968 بازدید

گزارش برنامه علم کوه 

 

تاریخ اجرا :89/11/17

 

صعود توسط آقایان  : مهدی گلخنبان - وحید محمودی

 

یادی از گذشته

صعود زمستانی علم کوه بهمن ماه سال 1389

 

 

شاید برای خوانندگان سوال ایجاد شود که چرا بعد از 2 سال این گزارش نوشته شده است!!!

به دلیل درخواست تعدادی از دوستان در وبلاگ، حضورأ و تلفنی که خاستار انتشار عکسها و گزارش برنامه صعود زمستانی سال 1389 شده بودند توفیقی اجباری شد که از روی دفتر خاطرات برنامه مشغول نوشتن این گزارش برنامه شوم. هرچند قراربر این بود که همنوردم آقای گلخن بان عزیز این زحمت را بکشند ولی به دلیل پاره ای از مشکلات این امر صورت نگرفت. به هر حال دوستان محبت داشته و با دیدن گزارش برنامه ای که در چند وبلاگ دیگر دیده بودند و صعود ما دو نفر برایشان سوال شده بود این درخواست داشته اند.

این گزارش همرا عکسهای برنامه تقدیم حضورتان می گردد.

 

به نام یزدان پاک

 

برنامه زمستانی علم کوه از خرداد ماه همین سال یعنی خرداد 1389 که با دوست خوب و همنورد قدیمیم مهدی گلخن بان بر روی دیوار علم کوه بودیم در ذهنم کلید خورد و فکرم را مشغول خود کرده بود . با توجه به مشکلات کاری و درگیریهای دانشگاه ، از اوایل پاییز شروع به تمرین های لازم برای صعود زمستانی مسیر گرده آلمانها کردیم. در ابتدا با استقبال خوبی روبه رو شدیم در دی ماه که برای حرکتمان برنامه ریزی می کردیم برنامه هایمان برای یک تیم حدوداً 15 نفره بود که رفته رفته با انصراف بعضی نفرات روبه رو شدیم و دو روز قبل از حرکتمان به یک تیم 5 نفره تبدیل گشت . اما ماجرای کسر شدن نفرات به اینجا ختم نشد ! تعداد نفرات روز حرکت به سه نفر، و هنگام حرکت به دو نفر یعنی بنده و مهدی گلخن بان کاهش یافت . اکثر دوستان که قرار بود در این برنامه همراه ما باشند به دلیل مشکلات کاری و ازدیاد روزهای برنامه منصرف شدند . این امر توفیقی اجباری شد برای سنگین تر شدن این برنامه و بهتر محک زدن خودمان که دو نفری باید از پس مشکلات برمی آمدیم .

علاوه بر مشکلاتی که در برنامه ریزی های اجرایی برایمان ایجاد شد من شخصاً برای شرکت در این صعود با مشکلات خانوادگی مواجه بودم . از آنجایی که پدر عزیزم خودش کوهنورد است و از مخاطرات این برنامه آگاه بود وقتی فهمید که تیم  چند نفره ما 2 نفر شده است . رضایت نداشت که من و مهدی هم این حرکت را ادامه دهیم که این مشکل هم با پادرمیانی کردن مربی گرانقدرم جناب آقای  مجمدرضا شریفی حل شد . ساعت 19:30 روز یکشنبه17/بهمن/1389 پدرم، هم گروهیان عزیزم و دوستانمان ما را از ترمینال به سمت چالوس بدرقه کردند .

ساعت 6:20 صبح روز دوشنبه 18/11/1389 به ترمینال چالوس رسیدیم . یک دستگاه سواری پژو RD را برای انتقال خودمان و بارهایمان به کلاردشت کرایه کردیم . ساعت 8 صبح به قرارگاه رودبارک رسیدیم و بر خلاف تصورمان با برخورد سرد مسئولین قرارگاه رودبارک مواجه شدیم ، تا از قصد ما دو نفر با خبر شدند شروع کردند به آیه یأس خواندن که در منطقه علم کوه از علم چال گرفته تا سرچال و حصار چال و... هیچ تیمی حضور ندارد ، شما هم صلاح نیست بروید ، فلان تیم آمد تا قرارگاه و برگشت رفت شهر خودش ، فلان گروه آمدند 5 نفر بودند 7 روز طول کشید رفتند سرچال و ناکام برگشتند شما که 2 نفر هستید اگر بروید می میرید و از این قبیل عرایض!!!!

ما هم که از ایشان دلسرد شدیم با دوستمان آقای مصطفی حاتمی که از کوهنوردان خوب و با شور وشوق کلاردشت هستند تماس گرفتیم . خوشبختانه با استقبال گرم آقا مصطفی روبه رو شدیم ، ایشان برایمان آژانس گرفت و ما را به منزل خود برد و یک طبقه را در اختیارمان قرار داد .

از آنجا که برنامه ریزی اصلی ما قبل از حرکت بر روی 5 نفر پایه ریزی شده بود مقداری لوازم و مواد غذایی اضافه داشتیم و به دلیل نیامدن نفرات چیزهایی کم آورده بودیم که با کمک دوستمان آقا مصطفی این کم وکاستی ها تا حد بالایی برطرف شد و بعد از صرف نهار در عصر همین روز از کلاردشت نیز مقداری خرید کردیم .

نزدیک غروب بود که دوباره سری به قرارگاه رودبارک زدیم و در دفتر ثبت برنامه ها ، مقصد ، تعداد نفرات و تعداد روزهای احتمالی برنامه را نوشتیم و به منزل آقا مصطفی برگشتیم . مشغول جمع کردن کوله پشتی هایمان بودیم که آقا مصطفی با دو کاسه از غذای محلی پیشمان آمد که غذایی بسیار خوشمزه و لذیذ بود .

بستن کوله پشتی ها خیلی زمان برد و دردسر بزرگی هم برایمان محسوب می شد چون کوله هایمان اصلاً دیگر جایی برای لوازم هایمان نداشت کوله پشتی من یک کوله میلت 60 لیتری مدل ناندا وکوله مهدی از همین مدل اما 70 لیتری بود ، به هر تسمه یا بندی که امکان داشت یک وسیله بسته بودیم .

 

 

پس از مرتب کردن لوازمهایمان ساعت َ1:25خوابیدیم.

 

روز اول برنامه، سه شنبه  1389/11/19

ساعت َ3:20 صبح روز سه شنبه 19/11/89 که اولین روز برنامه ما محسوب می شد از خواب بلند شدیم مقداری برنج که دیشب دم کرده بودم و به خاطر تجربه کمم در آشپزی ته گرفته بود با ماست و سبزی خوردیم . ساعت َ4:45 سوار یک خودروی پاژن شدیم ، هماهنگی های لازم را با راننده محترم روز قبل انجام داده بودیم .

در مسیر حرکتمان با ماشین کنار جاده ای پر از برف ؛ توده های برف را می دیدیم که به صورت بهمن پایین ریخته بودند.

با اینکه ماشین از دنده کمکی استفاده می کرد کم کم با  مشکل مواجه شد وکمی بالاتر از ونداربون از ادامه دادن مسیر وا ماند . حدود نیم ساعت هم انرژی و وقتمان را هدر دادیم تا ماشین را از داخل برف بیرون آوردیم که برگردد .

به هر حال ساعت َ5:30  با یاد پروردگار شروع به حرکت کردیم . ساعت 8 صبح بود که به گوسفندسرا رسیدیم و5 دقیقه ای استراحت کردیم سپس به مسیرمان ادامه دادیم .

 

 

 حجم برف در مسیر بیشتر از آنی بود که فکرش را می کردیم و با کوله هایی به آن سنگینی توان برف کوبی و باز کردن مسیر را نداشتیم پس تصمیم گرفتیم در جاهایی که شیب تند است بدون کوله برف کوبی کنیم ، به این صورت که نفر اول بدون کوله پشتی مسیری را طی می کرد و نفر دوم با کوله خودش پشت سر نفر اول می رفت سپس نفر دوم کوله اش را زمین می گذاشت و ادامه می داد در این حال نفر اول برگشته و کوله پشتی اش را بالا می برد و به این ترتیب شیب ها را برف کوبی می کردیم . ساعت 15 بود که به سنگ کشتی نزدیک شده بودیم ، قبل از رسیدن به آنجا مجبور به بریدن 2-3 تا بهمن شدیم . قبل از آمدن به برنامه یعنی در همدان مهدی با من شرط کرده بود که از بهمن های مسیر ، اول او بگذرد بعد من عبور کنم . یکی از مسیرهایی که امروز از آن گذشتیم و احتمالش می رفت بهمن داشته باشد مهدی را حسابی خسته کرد و برق از سر من پراند، چون وقتی داشتم به مهدی نزدیک می شدم کاملاً در برف فرو رفتم و به زور خودم را بیرون کشیدم مهدی هم به خاطر اینکه برف وزن بیشتری را متحمل نشود پیش من نمی آمد و با اشاره فقط   می گفت زود باش . کوله پشتی ام را درآوردم و پیش مهدی رفتم او هم که نفسی تازه کرده بود برگشت وکوله من را آورد و سپس ادامه دادیم ، پس از 9 ساعت برف کوبی سنگین به سنگ کشتی یا به قول آقا مصطفی همان کشتی سنگ رسیدیم . مسیری که اگر برف کوبی شده بود 2یا3 ساعت هم طول نمی کشید ، و این توفیقی بود برای تیم پشت سرمان ! تصمیم گرفتیم شب را در زیر  سنگ کشتی به صبح برسانیم چادری که برای این برنامه برده بودم یک چادر دو نفره جمع و جور بود که زحمت دوختش را هم پدر عزیزم کشیده بود و در زیر سنگ کشتی آن را بر پا کردیم .

 

 

مهدی زحمت کشید و از آبی که قطره قطره از زیر سنگ کشتی جاری بود آب آورد من هم از گوشت چرخ کرده ای که از قبل سرخ کرده بودم و در چندین بسته آن را برای چند وعده غذایی بسته بندی کرده بودم گرم کردم و با تخم مرغ مخلوطش کردم و یک وعده غذای حسابی شد که با به به و چه چه آن را خوردیم و خوابیدیم . حدود ساعت 21 بود مهدی را بیدار کردم چای بخوریم . چای را خوردیم ولی دیگر خوابمان نمیبرد ! من مشغول نوشتن خاطرات امروز شدم وقتی به مهدی گفتم به نظرت در مورد حجم برف چی بنویسم ، مهدی گفت : بنویس : "زجر کشیدیم ، زیر برف شنا    می کردیم !" خلاصه تا ساعت َ1:30  کلی تعریف کردیم تا خوابمان برد .

شرایط هوایی 19/11 -   هوا کاملاً صاف و آفتابی بدون وزش باد .

 

چهارشنبه 20/11/89

 

قرار بود صبح ساعت 5 بیدار شویم . به قول آقای نصرت گلخن بان پدر مهدی دوتا آدم خواب آلود خورده بودیم به پست هم و هر روز صبح برای بیدار شدن مشکل داشتیم ! به هر حال ساعت 8:30 بیدار شدیم و طبق تصمیمی که دیشب گرفتیم قرار بر این شد که نصف بارهایمان را امروز به سرچال ببریم و برای ما بقی بارها فردا به پایین برگشته وآنها را به سرچال انتقال دهیم

ساعت َ10:30 بود وقتی خواستیم به سمت سرچال حرکت کنیم 3 نفر را دیدیم که به سمت سنگ کشتی می آمدند دو نفرشان شیرازی و یک نفرشان کلاردشتی بود . حرکت کردیم برف همچنان پرحجم و آزاردهنده بود ولی کوله پشتی ها نسبت به دیروز سبکتر شده بود که به سرعت حرکتمان کمک می کرد .

 

ساعت 15 یک کمپوت توت فرنگی خوردیم که فکر می کردیم خوشمزه تر باشد . مسیر را ادامه دادیم و ساعت 17 یک ناهار لقمه ای «تمریه خرما» صرف کردیم . به یک قیف بزرگ رسیدیم که احتمال بهمن داشت حدود نیم ساعت طول کشید تا مهدی از آن عبور کرد و من منتظر ماندم بعد من شروع به حرکت کردم مهدی هم به خاطر این که سردش نشود به حرکت ادامه داد مقداری فاصله داشتیم تا جایی که یکدیگر را ببینیم کم کم هوا رو به خرابی رفت باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت که برف را به صورتمان می کوبید به هر حال به بالای یال زیر پناهگاه سرچال رسیدیم و دقایقی بعد مهدی به پناهگاه رسید و از بالکن با بی سیم باهم صحبت می کردیم . بهمن خیلی بزرگی زیر پناهگاه ریخته بود  که از روی آن عبور کردم و درگیر سنگهای زیر پناه گاه شدم . اطراف سنگها کلاً یخ زده بود ، هوا هم کم کم تاریک میشد ؛ حس خوبی نداشتم و هر لحظه امکان داشت در بروم و با مشکل مواجه شوم ، که با کمک خدا به خیر گذشت مهدی هم که نگران بود زیر باد بالای سنگها منتظرم بود و آخر مسیر دستم را گرفت و باهم به داخل پناهگاه رفتیم . ساعت َ18:45 با وارد شدن به پناهگاه دوباره جان گرفتیم . با چراغ پریموس بنزینی که اولین برنامه اش بود و4 لیتر بنزین سوپر هم برایش آورده بودیم شروع کردیم به برف آب کردن و چند لیوان چایی گرم صرف کردیم . بعداز گرفتن چند تماس با همدان و اطلاع رسانی به دوستان و خانواده ها مقداری تمریه گرم کردم و شام را هم صرف کردیم .

 

 

شرایط هوایی 20/11 – صبح هوا صاف بدون باد بعد از ظهر وزش باد نسبتاً زیاد .

 

پنج شنبه 89/11/21

 

 ساعت 8 بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه ساعت 10 با کوله پشتی های خالی به سمت سنگ کشتی سرازیر شدیم . روی یال حسابی اسکی کردیم و کمی پایینتر از کنگلکهای پایین به کوهنوردان شیرازی بر خوردیم که داشتند از مسیری که من و مهدی دیروز برف کوبی کرده بودیم صعود می کردند . حال و احوالی کردیم و پیش لوازممان برگشتیم ساعت َ11:30 سنگ کشتی بودیم و آنجا یک دل سیر آب خوردیم تمامی لوازم را جمع کردیم تا حرکت کنیم .

 

 

 ساعت 8 بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه ساعت 10 با کوله پشتی های خالی به سمت سنگ کشتی سرازیر شدیم . روی یال حسابی اسکی کردیم و کمی پایینتر از کنگلکهای پایین به کوهنوردان شیرازی بر خوردیم که داشتند از مسیری که من و مهدی دیروز برف کوبی کرده بودیم صعود می کردند . حال و احوالی کردیم و پیش لوازممان برگشتیم ساعت َ11:30 سنگ کشتی بودیم و آنجا یک دل سیر آب خوردیم تمامی لوازم را جمع کردیم تا حرکت کنیم .

 

جمعه 89/11/22

 

ساعت َ8:20 بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه باز هم لوازمهایمان را 2 دسته کردیم تا نصف آنها را به سر یال شانه کوه انتقال دهیم .

ساعت َ11:30 به سمت علم چال حرکت کردیم امروز جمعه بود و نم نم برف زیبایی می بارید . ما روبه علم چال صعود  می کردیم مقداری بالاتر از میان سه چال کمی مایل به راست یعنی به سمت شانه کوه شروع کردیم به تراورز کردن از روبه روی پناهگاه خرابه یعنی کمی بالاتر از آن کاملاً به سمت یال شانه کوه صعود کردیم .

 

 

باد شدید و آزار دهنده ای شروع به وزیدن گرفت و با افت دمای چشمگیری مواجه شدیم با دوربینم که به گردنم بود کمی فیلمبرداری کردم ، سپس مسیر را ادامه دادم و کمی جلوتر به مهدی رسیدم که با شاخ غول در افتاده بود ، در گیر سنگهایی شده بود که به هیچ وجه برای تراورز راه نمی دادند باد هم که از قدرت مانور ما  کم می کرد به ناچار به سمت پایین سرازیر شدیم و بهمن بسیار بزرگی را بریدیم تا به بالای یال رسیدیم . ساعت َ16:50 بود لوازم را بالای یال شانه کوه دپو کردیم و به سمت علم چال و سپس سرچال سرازیر شدیم .

 

 

 در مسیر، میان سه چال به سر چال با مه بسیار شدیدی  روبه رو گشتیم و جایی را نمی دیدیم . احتمال این را می دادیم که مجبور شویم غار برفی درست کنیم ، من فکر می کردم پناهگاه سرچال را رد کرده باشیم اما مهدی اصرار داشت که درست می رویم و در آخر حرف مهدی درست بود و ساعت 19 به پناهگاه رسیدیم . متوجه شدیم تیم شیرازی در اتاق بغل هستند به داخل رفتیم سلامی عرض کرده و به اتاق خودمان رفتیم و این آخرین باری بود که در این برنامه ایشان را زیارت کردیم . برای شام برنج دم کردم و کنسرو ماهی داخل آن زدم و پس از خوردن شام خوابیدیم .

شرایط هوایی 22/11– صبح بارش بدون باد بعد از ظهر بارش کم ، باد نسبتاً شدید ، افت دما ، عصر بارش کم بدون باد مه بسیار شدید .

 

شنبه 89/11/23

 

ساعت َ10:30 بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه تمام لوازم مورد نیاز جهت صعود را جمع کردیم ومقداری مواد غذایی برای برگشت داخل پناهگاه  گذاشتیم و ساعت 13 به سمت علم چال حرکت کردیم .

 

 

 نهار هم کف علم چال «تمریه خرما» خوردیم.

(یک خاطره: وقتی خواستیم حرکت کنیم من یک نکتار زرد آلو که در این چند شب داخل کت پر وکیسه خوابم نگهداری می کردم تا یخ نکند . بیرون آوردم که بخورم وقتی نی کنار آن را از پلاستیکش بیرون آوردم نی از شدت سرما خورد شد و زمین ریخت مجبور شدم گوشه ی آن را پاره کنم نصف آن را نخورده بودم که بقیه آن یخ زد من هم که از خوردن کامل آن ناکام ماندم نصفه ی باقی مانده را به مهدی دادم آن هم با دندان پاکت نکتار را تیکه پاره کرد و نکتار یخ زده را نوش جان کرد .)

برای اینکه مثل دیروز با سنگهای شانه کوه در گیر نشویم از کف علم چال تا نزدیک غربی ترین قسمت دیواره شمالی  پیشروی کردیم  و از دل بزرگترین بهمن ممکن که به یال شانه کوه وصلمان می کرد بالا رفتیم . البته عبور از این     بهمن ها افتخار نیست بلکه حماقت است اما در آن شرایط ما مجبور بودیم برای رسیدن به هدف از آن عبور کنیم . ساعت َ17:20 به بالای یال رسیدیم و در جایی که از روز قبل مشخص کرده بودیم چادرمان را بر پا کردیم .

 

 

داخل چادر خیلی سرد بود وبیرون آن بسیار سردتر باز هم برنج دم کردم وبا گوشت چرخ کرده مخلوطش کردم وشام را صرف کردیم .

سرما امانمان را برده بود  چادر هم به خاطر فضای بسیار کوچکش و سرمای شدید بیرون خیلی عرق می کرد بخاری که روی چادر می نشست بلافاصله یخ می کرد و با اولین باد به صورت پودر یخ بر سرمان فرود می آمد به خاطر این که کیسه خوابهایمان خیس نشود کوله پشتی ها را کنارمان گذاشتیم وکفشهایمان را هم دور خودمان چیدیم کل فضای چادر یک مترو بیست سانتی متر در دو مترو ده سانتیمتر می باشد که با چنین شرایطی بسیار کوچکتر می شد . داخل کیسه خواب هم خیلی زمان برد تا گرم شدیم حدود ساعت 19 خوابمان برد ولی تا صبح باد دیوانه وار به چادر می کوبید و فضای کوچک چادر باعث می شد استراحت خوبی نداشته باشیم .

شرایط هوایی 23/11– صبح صاف بدون وزش باد، بعد از ظهر صاف با کمی وزش باد .

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر